>

Wednesday, December 27, 2006

"اتل، متل، توتوله!
وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبنی بر ممیزی شدید و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابیه‌ای بدین شر�­ صادر نمود:
شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزنده‌ای که سالهاست قصد ترویج ابتذال و ف�­شا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سالهای اخیر دقت کنید:
اتل، متل، توتوله / گاو �­سن چه‌جوره؟ نه شیر داره نه پستون شیرشو بردن هندستونیک زن کردی بستوناسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزیهاچین و واچین / یه پاتو ورچین
شعر فوق بنابه‌دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:
۱- عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله می‌شود که دو کلمه توتوله و چه‌جوره هم‌قافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال می‌رود.
۲- ترویج ف�­شا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت هم‌قافیه و هم‌وزن است.
۳- وابستگی به اجانب: گاو �­سن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی می‌اندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر می‌رسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست می‌باشد.
۴- بدآموزی: کلمه...مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز ت�­ریک ا�­ساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در ص�­نه می‌شود.
۵- نشر اکاذیب: شاعر می‌گوید گاو �­سن شیر ندارد در �­الیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان �­رف می‌زند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر می‌کنند؟
۶- بی‌توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته‌ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.
۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث ت�­ریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی می‌شود.
۸- تشویق به بی‌�­جابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در �­الیکه چادر تنها نوع �­جاب م�­سوب می‌شود، مصداق ترویج بد�­جابی است.
علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:
اتل، متل، زباله / گاو قلی با�­اله! هم شیر داره هم آستینشیرشو بردن فلسطینبگیر یک زن راستیناسمشو بزار �­کیمه / چادرشم ضخیمههاچین و واچین / یه پاتو ورچین!
همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز می‌رساند که با دریافت مبلغی مختصر، آثار شما را قابل چاپ می‌نماییم.
با تشکر: وزارت فرهنگ‌و ارشاد

Tuesday, December 12, 2006

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .
او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !
و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟


داستان زيبا
پيرمرد.....زمان
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد." غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم." غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد." عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ! "
عالم پاسخ داد : " زمان " عشق با تعجب گفت : " زمان! ؟
اما چرا او به من کمک کرد ؟
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."

Wednesday, November 08, 2006

آنکه به ما نریده بود، کلاغ دم بریده بود

بوی خوبی می آمد. دوشنبه بود و پارک صنایع. بوی چمن خیس خورده کوتاه شده. نشسته بودم. کارگری که از قیافه اش معلوم بود ترکمن است داشت با ماشین چمن زنی کار می کرد. همیشه دوست داشتم من هم با ماشین چمن زنی چمن بزنم. خیلی مقاومت نکرد و بعد من داشتم چمن ها را کوتاه می کردم. چه حالی می داد... همه چیز را فراموش کرده بودم، همه اتفاقات مزخرف این چند روز. مرسی ترکمن، مرسی چمن زن

***

آقا شما چرا اردو نمی ذارین؟ دق کردیم آخه. خاطرات سبز جوونیمون کم شده. اردوتو پلاسممون داره می ترکه. و ما چهار تا (من و خودم و مهدی) هم که آخرین کار مفیدی که توی زندگیمون انجام داده بودیم به دوران مزوزوییک بر می گشت؛ و بدجوری دست وقتمان مانده بودیم از شدت ذوق یک هفته افتادیم بیمارستان و بعد که برگشتیم گفتیم باشه بروی چشم و در حالیکه گور پدر کورسو و شورای صنفی رفتیم سراغ مشخص کردن و هماهنگی مکان و فلان و بهمان. و همانطور که همه می دانند این کارها اصلا وقت گیر نیستند و کافی بود چند لحظه ای از وقت موال رفتنمان بزنیم و باقی ماجرا خود بخود حل میشد

***

حالا نوبت الفمیم است که با اظهارات گههر بار خودش آمار مصرف سیفون و آفتابه و دستمال کاغذی و قس علی هذه را بالا ببرد. با هم به چند تا از همین سخنان گوش می دهیم: اولا اصلا شما خودتونو چیکاره اید که آدمید؟ ثانیا اصلا شما خودشونو با ما چیکار داری؟ ثانیا اصلا شما به چه حقی برای خودتونو اردو می ذاری؟ مگه من اینجا هویج پلوام یا کلم پلو خوشمزه تره؟ ثانیا اصلا شما خجالت نمیکشین اردو می ذارین؟ ثانیا من شنیدم که شما جای خجالت سیگار می کشین و از این کارهایی می کنین که از خوردن پیتزا هم بدتره. ثانیا اصلا شما معلومه که از استکبار جهانی پول گرفتین که اردو بذارین و بین بچه ها تفرقه بندازین و از همه بدتر واحداتونم پاس کنین

در همین لحظه آگاهان که به زور جلوی خودشان را نگه داشته بودند اعلام کردند: الفمیم وقتی یک جایش می سوزد جای دیگرش را فوت می کند و رفتند تا پماد سوختگی بیاورند. چند لحظه بعد از در همین لحظه الفمیم به چند نفر از خانم ها گفت:

- زنجیر منو بافتین؟ - بعععله

- پشت کوه انداختین؟ - بعععله

- اردو رو می خواید برید؟ - اوا آبجی نعععخیر

***

صبح پنجشنبه هفته پیش با مهدی رفتیم جاده سولقان. گشتیم و گشتیم تا یه جای خوب و دنج پیدا کردیم وسط جنگل. بعد با چند تا از محلی ها هماهنگ کردیم که بعدا مشکلی پیش نیاد. بعد رفتیم خونه یکی از محلی ها و باهاش گپ زدیم تا راضی شد از فضای باغ اون هم استفاده کنیم

عصری که برگشتیم مهدی یه پست توی وبلاگ نوشت و بعد به همه بچه هایی که شمارشونو داشتیم ماجرای اردو رو اس ام اس زد. حالا حکایت تالیا چیه که بهش نمی رسه یا اینکه بعضی ها اصلا وبلاگ رو چک نمی کنن نقل حرف من نیست

بعد خانم های خوابگاهی جواب دادن که ما نمی تونیم بیایم چون قراره بریم کنسرت. خلاصه ما همون شب بهشون گفتیم که شما رو زودتر بر می گردونیم که به کنسرتتون هم برسید ولی موافقت نکردن

شنبه و یک شنبه ما از 10 نفر خانم و 16 نفر آقا ثبت نام کردیم و پول گرفتیم.اوضاع خوب بود چون از اول هم روی 30 نفر فکر می کردیم و ضمنا هیچ اعتباری نبود که اگه اردو به 5شنبه هفته بعد بیفته استقبال بیشتری میشه

اما چی شد که دوشنبه تعداد زیادی از خانم ها انصراف دادند خدا می دونه. ماجرای انصراف خانم ها و در کنار اون، نگاهی که بعضی دوستان نسبت به اردوی ما داشتند و ما رو محق به برگزاری اردو نمی دونستند باعث شد ما هم اردو رو لغو کنیم و پول همه رو برگردونیم و شرمنده همه کسانی بشیم که ثبت نام کرده ایم

اینجا دو تا موضوع جای فکر کردن داره اول اینکه چرا تو جمع ما کسی دلیلی نمی بینه واسه ی اینکه سر حرفش وایسه؟ یعنی چه جوری می شه برای این جمع که روی حرف کسی نمیشه حساب کرد، فعالیت جمعی تعریف کنیم؟ دوم اینکه چرا بعضی دوستان خودشان هیچ کار جمعی نمی کنند ولی تا ما فعالیتی برای جمع می کنیم شروع می کنند به مخالفت. به قولی تا وقتی قطار ایستاده کسی کاری باهاش نداره اما همین که راه افتاد مردم شروع می کنن به انداختن سنگ

***

در کورسو کارهای زیادی برای انجام دادن دارم همانطور که مهدی برای شورای صنفی. کسی یا کسانی باید باشند که برای جمع 84 فعالیت کنند هم برای وبلاگ و هم برای سایر فعالیت های جمعی. بیایید و پیش قدم بشوید ماهم کمکتان می کنیم... با این اوضاع من که دیگر نمی توانم کار کنم و فعلا هم می خواهم یک مدتی بروم سراغ آسایش دوگیتی که شاعر گفته تفسیر این دو حرف است: wc

***

این بود؟... این بود؟... این بود؟... باید به عرض شما برسانم که شما...

***

مخلص و خاک پای همه

Thursday, November 02, 2006

مکان نقریبی اردو


این هم محل تقریبی اردو


به خاطر مشکلات فنی نشد که تو همون پست قبلی اضافه کنم

اردوی یک روزه سولوقان...مخصوص 8447

مکان: روستای سولقان
زمان: پنج شنبه 18 آبان

حرکت 8 صبح از خوابگاه دانشگاه، برگشت به خوابگاه دانشگاه قبل از 7 شب

جاده ی سولقان، یه جاده ی باصفاییه که از فلکه دوم شهران شروع میشه و آخرش هم به امام زاده داود ختم میشه، این جاده در کنار کوه و موازی یه رودخونه همچین با صفا کشیده شده، طول جاده از اول تا آخر 25 کیلومتره.

برنامه اینه که: بچه های خوابگاه و شرق تهران از دم خوابگاه راه بیفتند و بقیه هم تو میدون شهرک غرب بهشون ملحق بشن، از اون جا بریم به سمت امام زاده داود یه گشتی اونجا بزنیم، بعد برگردیم پایین، یه روستایی هست از ابتدای جاده 5-6 کیلومتر بیشتر راه نیست، ما قراره اینجا بساطمون رو پهن کنیم( با یکی از بومی های اونجا هماهنگ شده، تا جلوی باغ این بنده خدا اطراق کینم-جای دنجیه-، ولی آشغال هامون رو باید جمع جور کنیم) بچه هایی که بخوان میتونن قبل از ناهار همونجا استراحت کنن، و مسیر کوهنوردی مناسبی و تقریبا راحتی هم شناسایی کردیم که با بچه ها بریم بالا...
ناهار هم جوجه کبابه به همراه مخلفات مقتضی...

اون روستایی که توش هستیم یه امام زاده ای هست به نام امام زاده محمد نوربخش، اکثر سریال های تلویزیون تو این امام زاده فیلم برداری میشن( مثل مسافری از هند، آق قندی و ...) که به همین خاطر به امام زاده سیتا معروفه(!) این امام زاده هم دیگه به یه مکان توریستی تبدیل شده اونجا هم یه سر میریم.
اونجا که هستیم تقریبا نزدیک رودخونه است(2-3 دقیقه راه) کنار رودخونه هم میریم.

* هزینه اردو: 2500 تومان
* وسیله نقلیه: مینی بوس
* اردو مختلط برگذار میشه !
* آوردن وسایل بازی توصیه میشود، شامل: شطرنج، ورق، تخته و ...، جای فوتبال بازی کردن نداره، یعنی تا جایی که ما دیدیم نداشت
* آوردن کفش اسپرت برای همه، و کفش مناسب کوه، برای اکیپ کوهنوردی توصیه میشود
* هوا خیلی سرد نیست، ولی لباس گرم بیارید
* آوردن انواع ادوات موسیقی توصیه میشود

بچه هایی که دوربین میارن، از هرکسی میخوان عکس بگیرن از خودش اجازه بگیرن، و اگه میخوان بعدا تو وبلاگ هم پابلیش کنن بگن که شاید تو وبلاگ هم بذاریم، اجازه ش رو حتما بگیرید

امتحان نیم ترم احتمالات شنبه هفته بعده، ممکنه بعضی از بچه ها بگن که زمان اردو رو بد انتخاب کردین ولی ما با توجه به اینکه اون امتحان قرار بود دوشنبه این هفته باشه، ما پنجشنبه رو هفته آتی رو انتخاب کردیم که مشکلی پیش نیاد ولی خوب همین هفته امتحان افتاد شنبه هفته بعد، دیگه کاریش نمیشه کرد، از همین الان بخونید که مشکلی پیش نیاد... هرچند احتمالات زیاد هم به خوندن دو-سه شب آخر بستگی نداره.... به هر حال زمان اردو قابل تعویض نیست

یا علی

این عکس بالا هم از همون امام زاده سیتاست

Tuesday, October 31, 2006

هر ایرانی یک سر یک در

چند روز پیش در افتتاح سردر دانشگاه علم و صنعت مراسمی برگذار شد با حضور قالیباف شهردار تهران، این گزارش طنز گونه، روایتی است از آن مراسم:
ديروز صبح به وقت تهران( انتظار نداشتيد که خبر رو به وقت گرينويچ تنظيم کنم!) سردر دانشگاه علم و صنعت پس از مدت ها دوري( منظورم مدت ها انتظار ميباشد) افتتاح شد. از همين تريبون اين اقدام انقلابي به تمام ملت شهيد پرور ايران تبريک عرض ميشود... به اميد روزي که مشکل سردر يکايک هم­ميهنان حل شود... هر ايراني، يک سر يک در.
براي اين افتتاحيه سردر، اکثر اساتيد براي شرکت در مراسم دعوت شده بودند، که جميعا اين دعوت را لبيک گفته و کلاس هاي 8تا10 را معلق کرده، و حالي به حول دانشجويان وارد کردند.
پس از ورود دکتر قاليباف شهردار محترم تهران، حضار جميعا وارد سالن شهيد بهرامي شدند، خبرنگار کورسو به توصيه مدير مسئول از ابتداي مراسم در يک مکان عالي و خالي استقرار پيدا کرد ولي اُف به روزگار غدار که آن مکان عالي و خالي در رديف اول مکان وري ايمپورتنت پرسن بود...
به هر تقدير مراسم با پخش سرود ملي و قرائت قرآن شروع شد، مجري مراسم که دکتر جبل عاملي را به اشتباه جبل عالمي تلفظ ميکرد، دکتر جبل عالمي... نه، جبل عاملي رو براي سخنراني به روي تشک... نه،به روی سن دعوت کرد.
ما در اينجا به علت سنگين بودن سخنراني فقط چند فراز کوتاه از سخنراني رو نقل ميکنيم:
«... در شرق دانشگاه خطراتي دانشجويان ما را تهديد ميکند، بنده به خاطر معذوراتي از ذکر جزئي تر ماجرا براي حضار پرهيز ميکنم...»
خبرنگار کورسو هم براي عنوان نکردن آن مسائل از دکتر جبل عالمي تشکر ويژه به عمل آورد.
ناطق سپس افزود( عين جمله): « ... کارگران اتباع بيگانه در خوابگاه دختران و متاهلين رفت و آمد دارند ...»
البته خبرنگار کورسو خبر ندارد که اين قضيه صحت دارد يا براي سياه نمايي و جايزه گرفتن از جشنواره هاي خارجي مطرح شده، ولي جدا از بحث جشنواره هاي خارجي يعني ما از کارگران اتباع بيگانه هم کمتريم؟
ناطق در ادامه: «... با ساخت و سازهاي بي رويه جنوب دانشگاه، ناموس ما در خطر قرار گرفته است...»
خبرنگار ما در اين مورد هيچي نگفت، چون مدير مسئول ما نميخواهد نشريه­ش در انفوان شباب توقيف شود!
ناطق سپس افزود(نقل به مضمون):«...به همين دلايل قرار است کل دانشجويان کارشناسي به شهر دماوند منتقل شوند و در پرديس اصلي دانشگاه( يعني هيمن جا که وايسادي) فقط دانشجويان ارشد و دکترا پذيرش شوند»
دکتر خب اين را از اول ميگفتي، خبرنگار کورسو به نمايندگي مدير مسئول کورسو اعلام کرد ما با اين نقل و انتقالات هيچگونه مشکلي نداريم!
...دکتر جبل عاملي پس از سخنان نغز و شيواي خود تريبون را به دست شهردار بسيم تهران سپرد( به قول مجري)
دکتر قاليباف در جواب در خواست­هاي مکرر رياست دانشگاه براي اختصاص زمين و بودجه و اين جور مسائل گفت: «...شهرداري تهران با همه ي نهادهاي دانشگاهي و آموزي پرورش در تهران همکاري خواهد کرد...»
خبرنگار کورسو عقيده دارد که منظور از جمله بالا اين است که زباله هاي تمام واحدهاي آموزشي مجاني برده ميشود، فقط آخر ماه با کارگرها خودشون حساب کنن، دانشگاه علم و صنعت هم چون خيلي پسر خوبي ميباشد ماهيانه را هم ندهد عيب ندارد.
قاليباف در حالي که لباس هاي کپيتاني به تن نداشت افزود:«... همه ميخواهند يه چيزي از ما بگيرند، و عوارض هم ندهند...»
آخي... خبرنگار کورسو در اين لحظه خيلي دلش براي محمد باقر قاليباف کباب ميخواهد.
در آخر هم شير کاکائو و گل و بلبل و از اين صحبت ها به شرکت کنندگان پيشکش شد.
چيه؟! تموم شد ديگه
این مطلب قبلا در نشریه کورسو-شماره 6ام منتشر شده است

Wednesday, October 25, 2006

خبرنامه علم وصنعت

به نظرم باید یه سایت اینترنتی قوی به عنوان خبرنامه علم وصنعت درست بشه، الگوی اینکار هم میتونه خبرنامه امیر کبیر باشه که بچه های انجمن اسلامی امیرکبیر اداره­ش میکنن و الان دیگه واسه خودش سایت معتبری شده، ما اگه با یه کار پایه ای خوب شروع کنیم، میتونیم حتی یه سایت کامل تر و قوی تر از خبرنامه امیرکبیر تشکیل بدیم، و توی اون با نسبت معینی خبرهای دانشگاه خودمون، خبرهای فعالیت های دانشجویی کشور، و خبرهای مهم سیاسی رو پوشش بدیم.
باید یه سلسله مذاکرات بین کل فعالین دانشجویی و نشریات علم و صنعت،چه آزادی خواه چه جمهوری خواه چه مستقل، انجام بشه و سایتی که تحت نام خبرنامه امیرکبیر(یا هرنام مشابه بیرون میاد) مورد تایید همه باشه و نیروی خودش رو صرف پوشش درگیری های بین خود دانشجوها نکنه.
حداقل اینکار، این میشه که یه مجموعه کامل از نشریات فعال و خبرهای مربوط به اون ها جمع آوری کرد و با تو یه قسمت از سایت پوشش داد، به هر حال طرحیه که حتما باید اجرا بشه.
این سایت حتی اگه تو کل سال هم بازدید زیادی از بیرون دانشگاه نداشته باشه، میتونه تو مورد هایی مثل 13آبان 83 که کل کشور تشنه خبرهای علم و صنعت بودن، توجه رسانه ها رو که به خودش جلب کنه.
به نظرم کسایی که میتونن پایه اینکار رو تو دانشگاه ایجاد کنن، گنده های جمهوری خواه و آزادی خواه هستن از اون طرف مهدی پوررحیم، از این طرف هم هادی شاکری یا حمید حاجی آبادی. هادی شاکری که دیگه تقریبا تو دانشگاه نیست، حمید حاجی آبادی هم قدرت جمع و جور کردن کار رو نداره، فقط میمونه مهدی پوررحیم، من از این بابا شناخت شخصی ندارم، ولی حتما این پیشنهاد رو به زودی بهش میدم، نقش هماهنگ کننده اولیه رو هم من و حامد محقق میتونیم به عهده بگیریم، فقط باید یه صحبتکی با امیرحسین بهروز، علی جعفری، حسین هرمزی، حمید حاجی آبادی واکیپشون بشه که وقتی فهمیدن مهدی پوررحیم میخواد پایه یه همچین سایتی رو بذاره رم نکنن و سریع موضع نگیرن، باید توجیه بشن که این سایت از دعواهای بین خودشون و اینجور بچه بازی ها سطحش بالاتره.

اگه کسی نظری داره کامنت بذاره، هرچند میدونم کسی نداره(نظر رو میگم!)

Tuesday, October 24, 2006

روزگار دیگه واقعا توقیف شد

به خدا دیگه روزنامه روزگار توقیف شد، حرف من و امثال من هم نیست، وزارت ارشاد به طور رسمی اعلام کرده، این هم لینکش: فارس
نه مثل اینکه رژیم خیلی مصمم که کسی نباشه تا تو تبلیغات انتخاباتی زر زیادی بزنه
همین

Saturday, October 21, 2006

حیوانات به سادگی به ما نشان می‌دهند که چطور می‌توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک، فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند.

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می‌گیرند و خیلی خوب می‌پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می‌پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می‌گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می‌دهد . کک می‌پرد و سرش به در ظرف می‌خورد و با کمی سر درد پایین می‌آید . دوباره می‌پرد و همان اتفاق می‌افتد . این کار مدتی تکرار می‌شود . سر انجام در ظرف را بر می‌داریم کک دوباره می‌پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می‌کند این محدودیت همچنان ادامه دارد

فیلها را می‌توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی‌دهند می‌بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می‌آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می‌توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی‌کنند علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند،از آن پس آنها تا انتهای طناب می‌روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته‌اند.

دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم « می‌توانید بر خود غلبه کنید » است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می‌گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می‌شود . دلفین به سرعت ماهیها را می‌خورد . دلفین که گرسنه می‌شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می‌گیرند ولی این بار در ظروف شیشه‌ای دلفین به سمت آنها می‌آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه‌ای به عقب رانده می‌شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می‌کشد و وجود ماهی‌ها را ندیده می‌گیرد . محافظ شیشه‌ای برداشته می‌شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد ؟ دلفین از گرسنگی می‌میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می‌کشد .

ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می‌توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت‌هایی را می‌پذیریم که واقعی نیستند به ما می‌گویند یا ما به خود می‌گوییم نمی‌توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می‌شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می‌شود و به همان مستحکمی .

Friday, October 20, 2006

روزگار را بستند

امروز ظهر از خواب بلند شدم، رفتم روزنامه فروشی،آقا روزگار تموم شده، نه واسه ما هنوز نیومده، یکی دیگه، هنوز نیومده، یکی دیگه، یکی دیگه، نه معلوم نیست چه خبره، خونه، تو اینترنت، روزنامه روزگار توقیف شد، ااا، همین دوسه روز پیش بود اومدم گفتم روزگار جای شرق داره میاد بیرون، مثل اینکه رژیم میخواد دور جدیدی از برخوردها رو شروع کنه.
البته من با نظر ابطحی موافقم که میگه: حکومت میخواد تو تبلیغات انتخابات همه تربیون های تبلیغاتی دست خودش باشه

Thursday, October 19, 2006

جایی که رنگین کمان تمام می شود

ریچارد براتیگان در فصل ماقبل آخر کتاب "صید قزل آلا در امریکا" می نویسد: یک نیاز انسانی همیشه در من بوده به نوشتن کتابی که به واژه مایونز ختم شود. ولی فصل آخر را با واژه مایونز تمام نمی کند. بعد از آن یک بعد التحریر دارد با این مضمون که متاسفم بابت فراموش شدن مایونز. و کتاب با این جمله تمام می شود... ادامه مطلب

راستش دیدم 8447 خیلی خسته و غمگین و تنهاست به این مطلب که در یاهو 360 نوشته ام لینک دادم . علت این هم که مستقیما در 8447 ننوشتم این بود که علی دایی دو گل به پرسپولیس زد و چند روزی است که هوا خوب است و باران می بارد و سازمان مدیریت دارد با کله می رود قاطی باقالی ها و شما اصلا با علتش چه کار دارید؟


Monday, October 16, 2006

روزگار دورباره شرق

خب پس انتظار طولانی مدت بالاخره روزنامه روزگار، امروز منتشر شد، دقیقا با همون کادر شرق، از همین پیش شماره هم یه سری مقاله اساسی از عباس عبدی و مرتضی مردی هاو... گرفتن و چاپوندن و... در کل بد نبود، یعنی خیلی خوب بود...
اه...اصلا حال ندارم بنویسم شاید بعدا هم یه چیزهایی اضافه کردم

Sunday, October 15, 2006

عبدالرحمن...خوش آمدی

خوش آمدی عـبـدالـرحـمـن

کاکابه دین مبین اسلام گروید: لینک خبر(خبرگزاری فارس)

حال کردین، نه خداییش حال کردین؟! بعد شما هی بگین این اسلام دهن ما رو مسواک کرده، این کاکا بچه خوشگل که همه رقم حال و حول دنیوی براش فراهم هست اومده و مسلمون شده تازه اعلام کرده من خیلی تحقیق و تفحص کردم تا این تصمصم رو گرفتم.
دمش گرم، تازه اسمش رو هم گذاشته عبدالرحمن از این بعد همه باید صداش کنن عبدالرحمن کاکا
حولستون هم باشه که اگه دیگه به کاکا تو برزیل و میلان بازی ندادن، کار استکبار جهانی میباشد که با همکاری لابی صهیونیستی میخوان جلوی پیشرفت اسلام رو بگیرن، ولی کور خوندن مگه مسلمون ها مردن! این عرب ها حاضرن اونقدر پول بریزن به پای کاکا که غرق بشه، اگه با عرب ها هم حال نکرد خودمون میاریمش لیگ برتر تو پاس بازی کنه




فقط نمیدونم چرا منبع اصلی خبر هیچ جا اعلام نشده، تو شب قدر بعدی دعا کنید که خبر جعلی از آب در نیاد، چون دین و ایمان یه ملتی به باد میره

Monday, October 09, 2006

افطاری مرکز کارآفرینی

میخواهد حال اند حوصله که یه گزارش مفصل اند جذاب از این افطاری براتون نوشته بشه، صد افسوس که نیست آن حال و آن حوصله فلذا همینطوری به چند چیزکی اشاره میکنم:


1) مجید دلیلیان اومد و هم گیتار زد و هم خوند و هم پشت ارگ رفت، خلاصه کلی حال داد، خدا خیرش بده، ولی سیستم صوتی سالن امام خمینی واسه اینکارها زیاد جواب نمیداد، ولی به هر حال دمش قیژ!
2) این بکس کارآفرینی یه پلیتیک زدن به ملت از این قرار که اول افطار رو دادن ولی برای اینکه ملت رو پای بقیه مراسم نگه داره، شام رو گذاشتن واسه ساعت هشت و نیم، که تا بیاد و توزیع بشه و خورده بشه، ساعت شد نه واندی وتا ملت برن خونه ماتحتشان پاره گشت.
3) یه جریانی راه انداخته بودن چند ماه قبل که ملت بیان و طرح بدن برای کارآفرینی، جایزه­ش رو امروز دادن، یه پراتی بازی بود که بیا و ببین، همینطوری 10-10 سکه میدادند به رفقای دانشکده خودمون: سروش نایتجیگر، هادی زارع، حسین ستودیان، حسن اسدنیا و ... این داداش حسام ندایی ما هم یه جایزه ای گرفت، الان مقدار دقیقیش رو یادم رفته ولی از یه سکه بهار کامل بزرگتر مساوی بود، آقا ما هم اگه میدونستیم اینطوریه یه طرحی میدادیم، این بابک ابراهیمی که بود یه 20هزار تومن بهش بدی آدم رو نفر اول میکنه

4) عطابک مارکیا هم وسط مراسم ویژن سعید اومد رو سن مصداق شیشکی رو اجرا کرد، بسی خنده رفت

5) عکس هم گرفته بودم، نمیدونم چرا آپ نمیشه اگه شد بعدا میذارم

6) تموم، دست دست اندر کاران اش درد نکند

Saturday, October 07, 2006

نمایشگاه قرآن

zمثل اینکه دیروز تو نمایشگاه قرآن برق های نمایشگاه کمپلت قطع شده و ملت هم هرچی منتظر شدن دیگه برق ها نیومده، همه پاشدن رفتن... و یه خرتوخری شده که نگو و نگو.
لینک خبر: فارس نیوز
جالب اینجاست که همون شب وزیر ارشاد و رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات، اکثر سفرای کشورهای اسلامی رو دعوت کرده بودن به نمایشگاه که بهشون نشون بدن ایرانی ها اولا چقدر به قرآن توجه دارند، ثانیا چقدر بافرهنگ و باسوات هستند نیزهم چقدر تکنولوژیک هستن! ولی با اون وضعیتی که گفته شد همه سفرا و وزرا مجبور شدن برگردن چون نه برق اضطراری درکار بوده نه هیچی دیگه. حسابی آبروریزی شده و این نمایشگاه قرآنی ها اساسی ریدن تو حیسیت(درسته؟) مملکت رفت!
یه خبرهای غیر رسمی هم رسیده که یکی از سفرای عرب به آقای وزیر گفته حالا که برق ها رفته و شب ما هم خراب شده، حداقل شما تا هوا تاریکه با کمک های نقدی(همون جنسی خودمون!) از دل ما دربیار، آقای وزیر هم دیده اوضاع خطریه سریع یکی از بادیگاردهاش رو جای خودش فرستاده و فلنگ رو بسته، اون برادر محافظ هم به درجه رفیع شهادت حین انجام ماموریت نائل شده، خدایش رحمت کناد!

Thursday, October 05, 2006

اثر پروانه ای

به یاد عمران صلاحی که نمک گیر قلم اویم
وقتی قلم کسی را خوانده باشی و او برایت از همان لحظات جاودان خلق کرده باشد دیگر نمک گیر قلم او شده ای

این مطلب را قبل از اینکه بدانم عمران صلاحی فوت کرده نوشتم. به همین دلیل شاید بدون تناسب به نظر بیاید. صلاحی آنقدر باحال هست که شاکی نشود. روحش شاد

..................................................................

یک فیلمی هست به اسم اثر پروانه ای که با دقت خوبی در موردش میشه گفت: هیچی ازش نمیشه فهمید

سه شنبه 11 بهمن 1384 ساعت 10 شب
در توالت هستم

سه شنبه 11 بهمن 1384 ساعت 11.30 شب
در توالت هستم

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 00.45 بامداد
در توالت هستم

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 2.15 بامداد
از توالت خارج می شوم

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 10.30 صبح
گوشی موبایل زنگ می خورد. از خواب بیدار می شوم.
- الو سلام حامد.چطوری؟ واحد چیزی گیرت اومد؟
- (باصدای خسته) چی؟
- واحد بابا !
- (باز هم صدای خسته)تو خوبی؟ من بعدا بهت زنگ می زنم

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 11.20 صبح
در حالیکه چشم هایم را می مالم بیدار می شوم. به ساعت نگاه می کنم. فکر می کنم چیزی را فراموش کرده ام. یک چیزی مربوط به ساعت... یادم می آید... سراسیمه زنگ می زنم به مهدی
- الو من هیچی واحد نگرفتم. اوضاع چطوره؟
- خیالت راحت باشه. هیچ خودتو نگران نکن. تقریبا هیچی واحد نمونده. با اطمینان خاطر می تونی ترمتو حذف کنی
- [...]
- [...][...]
- [...][...][...]
- مخلصیم!
- نوکرتم. خداحافظ

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 12.45 ظهر
سایت دانشکده هستم. واقعا هیچی واحد نمانده. فعلا 3 واحد گرفته ام. البته آنهم هادی لطف کرده و گرفته

چهارشنبه 12 بهمن 1384 ساعت 4 عصر
16 واحد جارو کرده ام. یکی از یکی سه نقطه تر

یک تئوری هست به نام اثر پروانه ای. این تئوری میگه بال زدن یه پروانه کیلومتر ها آنورتر می تواند سبب ایجاد طوفانی در کیلومتر ها اینور تر شود. منظورش تو مایه های ایناس که بال زدن یه پروانه تو گواتمالا ممکنه مثلا رو سرنوشت من تاثیر داشته باشه. حالا شما تصور کنید جای پروانه اسب باشه و جای بال زدن بگوزه، یا مثلا خر باشه و گلاب بروتون احساس مستراح بهش دست بده و الخ و شما قدرت خدارو ببین

سه شنبه 13 تیر 1385 ساعت 10.30 صبح
گوشی موبایلم زنگ می خورد. از خواب بیدار می شوم
- سلام حامد. آقا خسته نباشی! آقا سربلندمون کردی. آقا الان همه بچه ها جمع شدن دارن افتخار از خودشون صادر می کنن. آقا تو مایه مباهات دانشکده ای.بچه ها می خوان یدونه پارچه بنویسن بزنن سر در دانشکده ازت تشکر کنن
- (باصدایی خسته) جان؟
- فقط خواستی خودتو بکشی حواست باشه نمیری ها. ما حالا حالا ها لازمت داریم
- چی شده مگه؟
- عزیز ریاضی 2 و استاتیک و اقتصاد 2 افتادی
- ([...]) خب دیگه چه خبر؟
- قربونت
- می بینمت خداحافظ
دوباره می خوابم

و اثر آن توالت تا الان ادامه دارد

Wednesday, October 04, 2006

عمران صلاحی

عمران صلاحی هم رفت


ایسنا: صلاحي به‌علت سكته‌ي قلبي در سن 60سالگي در بيمارستان توس تهران دار فاني را وداع گفت.
......................................................................
واسه کسایی که عمران صلاحی رو میشناختند این خبر خیلی دردآور باید باشه، صلاحی از اون دست طنزنویس هایی بود که در عین باپرستیژ بودن و احترام همه رو نگه داشتن به یه نکته های خیلی ظرریفی اشاره میکرد که آدم روحش شاد میشد، خب طنزش مثل ابراهیم نبوی یا ابراهیم رها یا مهدی ژوله یا حتی همین حامد محقق خودمون نبود که آدم یه هو خنده­ش بگیره حتی ممکن بود آدم لبخند هم نزنه... ولی واقعا آدم طنازی بود و از نظر تکنیک هم خیلی دمش قیژ.
من نوشته های عمران صلاحی رو تو دوتا مجله دنبال میکردم، یکی گل آقا که شهره ی خاص و عام میباشد و اون یکی هم کارنامه، تو کارنامه کارهای خیلی قشنگی درمیکرد، فرض کن وقتی یه داستان کوتاه چهارصفحه ای از دانلد بارتملی خوندی تازه اون هم با یه ترجمه ی مکش مرگ ما، بعد ورق میزنی میرسی به چندتا از شعرهای خوشگل صلاحی... واقعا خدا رحمتش کناد.
.....................................................................
یه شعر خیلی جمع و جور از عمران صلاحی:
نام کوچک
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!
عمران صلاحی-20دی1362
.....................................................................
اینجاها رو نگاه کردین بد نکردین مرتبطه:
دویچوله
پندار

Wednesday, September 27, 2006

( به نام حق)
بعد از مدتها دوری از بودن در این چرخه بار دیگر به آن میپیوندم تا که شاید باز هم شروع به چرخش کنم ،ولی اینبار نه به دور خود بلکه در یک راه هدف دار
سلام ، بچه های مختلف مطالب مختلف در اینجا مینویسند من هم دوست دارم مطالبی را که آموخته ام با شما در میان بگذارم امید وارم بر من عیب نگیرید و به عنوان انسان پند دهنده وخود خراب به من نگاه نکنید. و تنها بخوانیم
شگفتا از تو که شهوت خود را عشق مینامی و عشق دیگران را شهوت
شگفتا از تو که لقمه های دیگران را میشماری ولی عطاهای ناشمرده ی خدا را از یاد می بری
شگفتا از تو که ندانستی دارایی،چشم نداشتن به دارایی دیگران است
شگفتا از تو که ندانستی که به زیارت بزرگان رفتن یعنی عمل به دستورات آنها
و شگفتا از تو که به خاطر حقیقتی پست تر از دروغ قسم به نام او میخوری

Tuesday, September 26, 2006

new

سلام
یه خبر نیمه تایید شده رسیده که این ترم یکی از بچه های دانشکده کامپیوتر هم تغییر رشته داده اومده قاطی 8447، اسم نامبرده سارا سعیدی میباشد، خبرهای تکمیلی ارسال میشود.
.............................................
یه نکته هم اشاره کنم که این کاوه رشیدی(لعنت الله الیه آلویز) تحت نام کوروش تو وبلاگ 8447 عضو شده حواستون باشه: لینک